اين روزا تو بازار دل از تجارت حرف ميزنن
دل ميشكنن دل ميكشن پول توي صندوق ميزارن
اين روزا بازار وفا انگاري برشكسته شد
عشق رو گرفتن به فلك طفلكي پير و خسته شد
اين روزا آدمها ديگه ذره اي احساس ندارن
دروغ ميگن به هم ديگه رو قلب هم پا ميزارن
اين روزا صحبت همه صحبت بي وفايي
گول زدن و كلك زدن لذت آشنايي
اين روزا كار آدمهاچند روزي با هم بودنه
دل هم رو سوزوندنو قلب هم رو شكوندنه
هر وقت كه ديدي عاشقي ببين ميبيني لايقي؟

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 14:47
تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384
شايد يه روزي من و تو فقط براي هم بشيم
بعدش توي روياهامون قرق چشاي هم بشيم
شايد يه روزي برسه بهم بگي دوستم داري
بگي كه عاشقم شدي بموني تنهام نزاري
شايد يه روزي واسه من گلهاي مريم بياري
بگي تو قلبت واسه من يه جاي خالي ميزاري
شايد يه روز بياي بگي دلم برات تنگ شده بود
بگي كه با نبود من دنيا چه بيرنگ شده بود
شايد يه روز دعا كني كه من بشم براي تو
بگي كه اين آرزوته روزي بشم فداي تو
شايدها خيلي هست ولي جمله كمه براي تو
شايد يه روز بياي بگي قلب و دلم فداي تو

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 14:45
تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384
گاهي وقت ها دل من ديگه طاقت نداره
آخه به اينجوري عاشق بودن عادت نداره
گاهي وقت ها دل من بدجوري دلتنگ ميشه
دل تو ولي هميشه اونروز از سنگ ميشه
مي دونم دوستم داري ولي غرورت ميگه نه
بيا بشكنيم غرورو بگو عاشقي به قلبت نگو نه
اين روزها چشمهاي من پر از بارون و شبنمه
دلم از دوري تو درد داره پر از غمه
چرا باروني شد اون چشمهاي ناز پر غرور
بيا اشكهاتو بريز منم ميشم سنگ صبور
اينجوري نگام نكن بدجوري قلبم ميگيره
گلدون شمعدوني از غصه چشمات ميميره
بيا يه پل بسازيم واسه همه راه هاي دور
كه واسه عاشقهاي جديد بشه راه عبور
بيا يك پل بسازيم بيا

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 14:43
تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384
اين شعر را برات ميگم تا نگي كه دوستم نداشت
نگي عاشقم نبود سر به سره دلم ميذاشت
اين رو من برات ميگم تا بدوني دوستت دارم
بدوني تا آخرش جون پاي عشقت ميزارم
آره تو خوب ميدوني عاشقه اون نگات شدم
عاشق سادگي معرفت چشات شدم
مي دونم دوري عزيزم ولي غصه چاره نيست
چاره دوري يكم صبوريه
اين روزا طرز نگات يه جوريه
مي دونم خسته شدي تو هم از اين روزاي سرد
كاش ميشد مثل كتابا اون سه روز رو دوره كرد.
تقديم به كسي كه تا ابد دوستش دارم

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 0:9
تاریخ: دوشنبه بیست و سوم آبان 1384
گفتي تو چقدر زيبايي من باور كردم
گفتي دوستت دارم من باور كردم
گفتي از دوريت دلتنگ مي شوم من باور كردم
گفتي عاشقتم من باور كردم
گفتي زندگي بدون تو هيچه من باور كردم
گفتي ديوونتم من باور كردم
گفتي مي خواهمت براي هميشه من باور كردم
من ميدونستم دروغ ميگي ولي.... باز هم باور كردم
فرستنده:شيلا مشرفي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 0:7
تاریخ: دوشنبه بیست و سوم آبان 1384
ساده بايد بود. دل را ساده بايد باخت .ساده بايد زيست. ساده بايد عاشق شد. ولي ساده نبايد گذشت.
ساده بايد ساخت .ساده بايد ماند .ساده بايد ديد .ساده بايد خواست .ولي ساده نبايد گريخت.
ساده بايد گفت .ساده بايد شنيد .ساده بايد شناخت .ولي ساده نبايد مرد.
ساده بايد تحمل كرد .ساده بايد صبوري كرد .ولي ساده نبايد آتش زد.
همه چيز را بايد ساده ساخت ولي ساده ويران نكرد.

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 15:13
تاریخ: پنجشنبه دوازدهم آبان 1384
عشق اول........عشق دوم........عشق سوم........چه فايده........خبري نيست از........عشق آخر
عشق اول ...عشق كودكي...عشق دوم...عشق نوجواني...عشق سوم...عشق جواني...ولي آخر چه سود...
نديدم لحظه اي خوش از جواني......نديدم لحظه اي من شادماني........همش حسرت همش بيم از جدايي
شدم رسوا.........شدم رسواي نامي
فرستنده:ليلا اسدي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 15:12
تاریخ: پنجشنبه دوازدهم آبان 1384
اي يار من به لحظاتي بنگر كه دوري ها تمام شده0
به عشقي فكر كن كه آغاز خواهد شد در كنار هم.
من و تو تنها كلبه عشق را بر فراز دشتي سبز خواهيم ساخت.
و دستهاي تو گرمي كلبه مان خواهد شد و نگاهت روشنايي و عشقت مرا سيراب خواهد كرد.
ولي افسوس از روزي كه كلبه عشقمان ويران شود افسوس...
فرستنده:شيوا.ت

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 15:10
تاریخ: پنجشنبه دوازدهم آبان 1384
ميدوني چرا دلم مي خواد شبا بارون بياد؟
چون يه روز عاشقي مون يادت بياد.
ميدوني چرا شبا ميرم كنار پنجره؟
چون برم داد بزنم عاشقي مون يادت نره.
ميدوني چرا شبا ستاره ها رو مي شمارم؟
چون بگم قدر اونا دوستت دارم.
ميدوني چرا شبا آسمونم سياه ميشه؟
چون بگه عاشقتم دوستت دارم تا هميشه.
آخه مشكي رنگ عشقه اين رو هر كس مي دونه.
ديگه ماهي تو تنگ هم داره آواز مي خونه.
ميدوني كاش بدوني تمام حرفها قصه نيست.
ديگه چشمام شده بارون گونه هام از اشك ها خيس.
فرستنده:آرمان پناهي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 15:8
تاریخ: پنجشنبه دوازدهم آبان 1384
تو ميگي عاشقه نوري......ولي من عاشق ظلمت
تو پي درياي پور شور......من پي كوير خلوت
تو بدنبال يه شاهين......من بدنبال كبوتر
تويي عاشق شقايق......من ولي گلهاي پر پر
تو اسير سبزه زاري......من اسير دشتي خلوت
تو نسيم رو دوست داري......ولي من بارون حسرت
اين تفاوت مي دوني توي چي بود؟
اينكه من عاشق تو......تو ولي......عاشق ثروت

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 14:14
تاریخ: چهارشنبه یازدهم آبان 1384
او با چشمان فريبنده و جادويي و با آن خنده هاي شيطنت بار خود مرهم بر زخمهاي كهنه و عميق قلبم نهاد و زخمهاي دردناك قلبم را با آن نگاه پر قروغ خود تسكين بخشيده است ليك ميدانم كه همچون گذشته هنگامي كه دوره نقاحت زخمهاي قلبم پايان يابد با خنجر دوباره آنها را تازه مي كند و زخم ديگري در كنار آنها نمايان مي سازد و اين تكرار و تكرار است.نميدانم آخر چند خنجر در قلبم به يادگار مي ماند ولي چه زيبا خواهد شد هنگامي كه به آن مي نگرم زيرا مانند خار پشتي خواهد بود كه بر روي هر خارش نام دختري خيانت كار نوشته شده است. خار هاي نام داري كه هر كدام خنجري از جنس نفرت به قلبم فرو آورده اند.تنها خنجر طلايي رنگي كه در وسط قلبم فرو خواهد شد از جنس ديگري است از جنس عشقي واقعي و خنجري پاك كه آلوده به زهر نيست.دختري كه نامش بر روي آن هك شود مسوب آن نيست آن خنجر عشق واقعي است كه زخم و رنجش را به جان مي خرم و هرگز آن را از دلم برون نخواهم راند تنها خنجري كه وجودش را در قلبم دوست دارم و وجودش آرام آرام جاي خنجرهاي خشن و آهنين را مي پوشاند و عاقبت زخمها را التيام خواهد بخشيد گويي كه هرگز خنجري جز او بر اين قلب خسته فرود نيامده است و انرژي فراواني را براي بقا به قلب خسته و رنج ديده ام خواهد داد.هميشه در انتظار آن خنجر طلايي خواهم ماند و درد خنجر هايي كه خود را شبيه آن ساخته اند و با شدت در قلبم فرود مي ايند متحمل مي شوم تا به خنجر طلايي برسم كه رنگ آن موقتي نيست قدرت جادوويي اش تنها راه نجات من است نمي دانم كه روي اين خنجر رويايي نام چه كسي حك شده است بي شك او سلطان قلبم خواهد بود.پس تا تاج گذاري اين سلطان در انتظار مي مانم.
فرستنده:سياوش كياني

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 14:11
تاریخ: چهارشنبه یازدهم آبان 1384
وقتي كه به خواب مي روم ظلمت ابدي اطرافم را محاصره مي كند يك قدم بين ماندگي و مرگ بيشتر فاصله ندارم بيدار شدن يا خواب ابدي. اميد و عشق و آرزوهاي جواني ام نزديك است در گور سرد جاي گيرد كه مجددا از ميان ظلمت مطلق برق درخشنده دو نور پرده تاريك زندگي را روشن مي كند و آهسته آهسته پيش مي آيد با چشمان غم آلود و نيمه بسته خود مي نگرم و ديدگان جذاب و پر از عشق و اميد فرشته معصومي را مي بينم كه در ظلمت درخشنده گي خاصي دارد
فرستنده: آرش احمدي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 22:13
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
كاش عاشق نمي شدم كاش هرگز تورا نمي ديدم ولي قلب من تبيد و خود را در پناه مردي ديد كه مي تواند تكيه گاهي براي او باشد كاش ميمردم كاش وارد بازي مرگ نمي شدم اما افسوس قلب كوچك من با تپش اول عشق را حس كرد اما دستهاي بي رحم تو قلبم را با خود به لجن زاري فرو برد كه جز بي شرمي و بد نامي چيزي برايم باقي نگذاشت
فرستنده:عاطفه ملكي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 22:11
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
آن آرزوي گريز پا ديشب به سراغم آمد خنده آور است كه بگويم آرزوي من خواب شيريني است كه با روياي ديدار تو همراه باشد خداوند بزرگ به من رحم كرد و به خواب رفتم و تورا به شكل تابش نوري از مهتاب كه از ميان ابرها بشكل ستون هايي كشيده گذشته و بمن نزديك مي شدي مشاهده كرد م از خداوند بزرگ خواستم هرگز مرا از اين خواب بيدار نسازد زيرا مي ترسيدم بار ديگر با ان ديدگان زيبا كه پر از نگاه سوزاننده است به من بنگري و چون سايه اي كه مانند نسيم صبحگاهي زود گذر باشد از نظرم محو شوي فرستنده:نيما.ن

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 22:7
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
ميدوني واسم عزيزي
يه جورايي مي گريزي
توي وحشت نگاهت
تاجدايي در ستيزي
مي دونم مي خواي بري تو
ولي كن براي رفتن
دو سه روزي ديگه سر كن
براي معني بودن
تو بيا بهم كمك كن
تو مي ترسي از رفاقت؟
يا كه مي ترسي از عادت؟
كدومش بگو عزيزم
تو مي ترسي از نهايت؟

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 16:30
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
روزي بود كه عاشقي رسم زمون بود
روزي بود كه عشق تو از دل و جون بود
روزي بود كه عشق تو ورد زبون بود
روزي بود كه جدايي ته زمون بود
روزي بود كه قلبها هم زبوني داشتن
روزي بود كه دوستي ها دوامي داشتن
حالا چي حالا ديگه عشقها هوس شد
قلب عاشق تك و تنها تو قفس شد
ديگه نيست اون همه خوبي و صداقت
ديگه نيست عاشقي دنباله شهامت
ديگه رسم زمونه عوض شده
عشق چيه عاشقي ها هوس شده
فرستنده : مهناز.ت

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 16:29
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
كبوتر عشق تو در بهار زندگي پرواز خواهد كرد
ولي افسوس...
پرنده عشق من كبوتر نيست كه با تو همسفر شود

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 16:28
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
شاعرها گاهي تو شعرهاجمله اي گم مي كنن
واسه بهم رسيدن شعرهارو پل مي كنن
فرستنده : مريم كاشاني

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 16:28
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
چرا رفتي اي گل تازه شكفته
از روزها يك روز مي ياي تو طوله هفته
وقتي هم مي ياي ميگي دوستم نداري
مي گي اخر يك روزي تنهام ميزاري
مي گي عاشقي ديگه رسم زمون نيست
مي گي حرفات واسه من از دل و جون نيست
حالا ديگه بودنت فرقي نداره
ديگه چشمات واسه من رنگي نداره
ديگه نيستم اونجوري عاشق و شيدا
عاشق چشماي تو دو چشم گيرا
تو خودت گفتي برو از روزگارم
حالا رفتم كاش بشه طاقت بيارم
برو تو برو پيشه اوني كه ميخواي
اوني كه عاشقشي تو اونو ميخواي
نفرينت نكردم اي عشق
برو اي يار به سلامت
عيب نداره غم دوريت
روزي اخر ميشه عادت

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 16:27
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
قصه برق نگاهت مثل يك راز نهفته است
مثل قصه هاي مجنون پر حرفهاي نگفته است
اگه تو بخواي بمونم من ميگم با تو مي مونم
قلبت رو با هرچي خواستي پاي اين عشق مي نشونم
روزهاي سختي دوري دلتنگي اما صبوري
ميگم اي خدا چي ميشه اون بياد پيشم به زودي
حرفهاي نگفته ساكت توي قلب من نشسته
منتظر به ديدن تو گوشه اي تنها و خسته
اگه تو بخواي مي مونم اگه تو بگي مي خونم
اين رو تو بدون هميشه عاشقت به پات مي مونم

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 16:26
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384