تبليغاتX
حرف دل من و تو







.: تـوضـیـحـات :.

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سر کنید نظر یادتون نره

برای شنیدن صدای كه دوستش میداری همین لحظه هم بسیار دیر است،
افسوس خواهی خورد زمانی را كه آن سوی سیم ها كسی بی احساس
میگوید: برقراری ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمی باشد !!!!

وبلاگ اول * www.harfe-dele-mano-to.blogfa.com
وبلاگ دوم* www.del-kadeh.blogsky.com


.: ا مـکـانـات:.
صفحه ی اول
پست الکترونیک


.: نـویـسـنـده
:.


.: آ ر شـیـو :.
مرداد 1388
تیر 1388
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384


.: پیوندهای روزانه :.


Far30Mobile
SHophaa
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


.: لـیـنـکهـا :.
انتخاب بهترين هنرمندان ايران
طراحي وب سايت
آموزش رياضي
طراحي داخلي منازل شما
سايت شهره
سرنوشت( شمیلا و فرهاد)
مشکی پوشان عاشق 1 (رامین و روشنک)
مشكي پوشان عاشق3 (رامین و روشنک)
نسیم صبح(سایه سار)
اگه همصدام بودی(سید جعفر)
کلاغستان
طلوعی از مغرب( بهونه)
ميخواهمت تا ابد(مرد هميشه عاشق)
خاطرات عشق(مريم گلي)
خانه ایرانیان(عاشقان ایران)
نسيم شمال (حبيب)
دختر متولد 20 آذر(مینا)
طراحی تتو(پریا)
وبلاگ تفریحی(امید)
دانلود بهترین ها(جمال)
بیا تو تا بفهمی (مرجان)
بغض شکسته(عسل بانو)
دعوت نامه پرشین گیگ
بزرگترین سایت تفریح ایرانیان
سلام خدا(عاشق خالق عشق)
زیبایی(احسان)
مشاور(مهرداد)
جوونی آزاد(غریب عاشق)
من+تو=0 (توکا)
حجم سبز تنهایی(سینیور)
نوشته های عاشقانه(پیمان بلا)

SHophaa
Far30Mobile
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


موزیک*
 
 


* كدهاي جاوا*



سبز و سفید و قرمز سه رنگ آسمونی

پرچم ملی ماست ایران پاک و زیباست

وطن عزیزه عشقه خاک وطن بهشته

ایران صلح و امید پرچم نور و خورشید

عشق وطن تو خونم تا جون دارم می مونم

هیچ جا وطن نمیشه آسمونش همیشه

آبی صلح و نوره وطن چه پر غروره

 

ایران وطنم وطن عزیزم برای تو مینویسم برای تو که بیشتر از جانم دوستت دارم.

هرگز تو را ترک نخواهم کرد زیرا اینجا وطن من است.

خاک سرزمینم را میبوسم زیرا اینجا خانه من است.

خانه ای سبز پر از مهر و صفا پر از صلح و دوستی.

کشورم را دوست دارم ایرانم را دوست دارم زیرا پر از زیبایی است.

از تخت جمشید تا سی و سه پل.اینجا پر از زیبایی است پر از محبت و عشق.

از خلیج فارس تا خزر همه ایران سرای من است.

وطنم وطنم ای ایران من دوستت دارم و تا آخرین لحظه واپسین نفسم با تو خواهم ماند.

دوست دارم روی خاک تو جان بسپارم.

تا آخرین نفس تو را دوست دارم ای ایران ای سرزمین سبز من.


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 2:49
تاریخ:
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385


با تشکر از تمامی دوستانم که تولدم اومدن و شادی برام آوردن

با تشکر از

شمیلا و فرهاد-رامین و روشنک-پدرام-علی-رضا-قدیر-مهسا و عشقش-

بهونه-مجتبی-آرش جون و مامان باباش-پارسا -روح الله


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 14:13
تاریخ:
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385


تا حالا پاتون رو توی یک تیمارستان گذاشتین؟

مال من خیلی اتفاقی شد برای تحقیق دانشگاه ولی بیشتر یک حس کنجکاوی بود البته بخش بیماران روانی متعادل و بی آزار

پام رو که گذاشتم تو راهرو یک حس عجیبی بهم دست داد به خودم که اومدم دیدم یک بیمار جلوم ایستاده و داره من رو نگاه میکنه

یک مرده حدود 40ساله بود بعد از یک مکس کوتاه لبخند زد و گفت :

سلام مامان بلاخره اومدی؟

راستش خندم گرفت اون جای پدرم بود بعد به من میگه مامان.

از کنارش رد شدم دیدم یک بیمار دیگه روی زمین نشسته و با دستش روی زمین علامت هایی میکشه بهش نزدیک شدم گفتم:

سلام داری چیکار میکنی؟ گفت:

من مهندس هستم دارم نقشه ساختمونم رو میکشم.

2ساعتی اونجا بودم و تونستم بیمارهای زیادی رو از نزدیک ببینم که انگار تو این دنیا نبودن توی عالمی که خودشون ساخته بودن سیر میکردن به دور از ناراحتی ها و غم ها

پیش خودم فکر کردم گاهی خوبه که آدم دیوونه باشه تا هیچ غمی رو حس نکنه دیوونگی ام عالمیه.

یک اتفاقه جالب برام افتاد

توی اون راهرو تمام اطاقها باز بودن جز یک اطاق که درش بسته بود و نظر من رو به خودش جلب کرد

به در نزدیک شدم اول در زدم کسی جواب نداد بعد خیلی آروم در رو باز کردم

یک پسر جوان کنار پنجره نشسته بودفکر میکنم حدوده 24 سال داشت.

تمیز و آراسته و خیلی آرام بود

بهش نزدیک شدم روی تخت نشستم باهاش حرف زدم اما اون یک کلمه هم چیزی نگفت کنجکاو شده بودم میخواستم ببینم توی فکرش چی میگذره

اون خیلی سخت بود نمیشد درونش نفوذ کرد

بهش گفتم چرا حرف نمیزنی به من بگو تورو برای چی آوردن اینجا؟

برگشت روبروم ایستاد و توی چشمام خیره شد سنگینی نگاهش داشت آزارم میداد اما ناگهان خشمش آروم شد یک نگاه معصومانه

گفت:واسه عشق و دوست داشتن.

با تعجب نگاهش کردم!

گفتم: میشه بگی چه اتفاقی افتاد که آوردنت اینجا؟

بازم سکوت کرد رو به پنجره کرد وگفت:

وقتی کسی رو دوست داری و دوستت نداره وقتی با کسی صادقی ولی بهت دروغ میگه وقتی به یکی وفاداری ولی ولی بهت خیانت میکنه باهاش چیکار میکنی؟

دوباره رو به من کرد چشماش دوباره همون حالته اول رو پیدا کرد یک لحظه ترس برم داشت بی اختیار آروم گفتم:

کشتیش؟

اومد روبه روم ایستاد نفسم بند اومده بود با صدایی گرفته و ضعیف گفت:

نه..نه

دوباره به سمت پنجره بازگشت

از اطاق مراقبت صدام زدن وقت رفتن بود اما هزار تا سوال تو فکرم بود که رهام نمیکرد

بدون خداحافظی اطاق رو ترک کردم به دفتر رسیدم از مدیر تیمارستان تشکر کردم با یکی از پزشکا آشنا بودم اون من رو تا دم در همراهی کرد

ازش از اطاق مورد نظر پرسیدم گفت:

4سال پیش آوردنش از روزی که آوردنش تا حالا یک کلمه حرف نزده

از تعجب یک لحظه سر جام خشک شدم

دکتر گفت:

چیزی شده؟

گفتم:

نه...نه نمیدونین چی کار کرده که آوردنش اینجا؟

یهو صدای زنگی عجیب به گوشم رسید دکتر بهم گفت که سریع اونجا رو ترک کنم و همگی ریختن توی یک اطاق

از توی حیاط شیشه اطاقش رو دیدم هنوز کنار پنجره ایستاده بود بی اختیار براش دست تکون دادم اونم دستش رو کشید روی شیشه.

نمیدونم نمیدونم اون یه دیوونه نبود یا اگه بود یه دیوونه معمولی نبود اون یه عاشق بود که نمیدونم با معشوقش چیکار کرده بود

اگه توی این سالها حرف نزده چرا با من حرف زد چرا؟

نمیفهمیدم فقط امیدوار بودم دوباره بتونم ببینمش.

2روز بعد شنیدم که اون بیمار خودکشی کرده

از پنجره اطاقش خودش رو پرت کرده بود بیرون

تمام بدنم یخ کرد سرم گیج میرفت با تمام وجود حاظر شدم و به طرف تیمارستان راهی شدم.

خیلی شلوغ بود رام نمیدادن دکتر رو دم در دیدم التماسش کردم بزاره بیام تو بلاخره با بدبختی تونستم برم تو

تمام پله ها و طول راهرو رو دویدم تا به اطاقش رسیدم در باز بود اطاق خالی بود بغضم گرفت روی تختش نشستم چرا آخه چرا؟

یه بیمار بهم نزدیک شد سلام کرد اشکام سرازیر شد گفت:

داری گریه میکنی؟اشکام رو با دستش پاک کرد

یک کاغذ جلوم گرفت و گفت:

بیا این ماله تو

با تعجب نگاهش کردم گفت:

این رو رضا به من داد گفت هر وقت دیدمت بدمش بهت

کاغذ توی دستم می لرزید

سلام

نمیدونم از کجا پیدات شد فقط میدونم که با نگاه اولی که توی چشمات کردم چیزی جز پاکی و صداقت ندیدم

تو اون روز من رو ترک کردی و من تصمیم گرفتم دنیا رو ترک کنم

میخوام جواب سوالت رو بدم

من دیوونه نبودم من یه عاشق بودم که راهم رو اشتباه انتخاب کردم

میخوای بدونی چیکار کردم؟

بهم خیانت کرد خودم با چشمام دیدمش دزدیدمش بردمش جایی که دیگه نتونه بهم خیانت کنه یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه اما نکشتمش

بعد هم هر چی ازم پرسیدن نگفتم کجاست

همه فکر کردن کشتمش منم یک کلمه حرف نزدم

بعد هم پدرم به خاطر اینکه اعدامم نکنن با چند تا آزمایش و مدرک و پارتی ثابت کرد که بیماره روانیم

میخوای بدونی واسه چی باهات حرف زدم؟

به خاطر صداقتی که توی چشمات دیدم این صداقت توی چشمای کسی نبود

حالا میخوام این قصه را تموم کنم باقی راه رو تو باید بری

میخوام بگم کجاست

تمام دستم میلرزید در یهو باز شد نامه از دستم افتاد به سرعت برش داشتم

دکتر بود وارد اطاق شد با عصبانیت فریاد زد تو با این بیمار چه ارتباطی برقرار کردی؟ باید به من بگی بگو بگو اون با تو حرف زد؟ آره آره ؟

دوباره بغضم ترکید زدم زیره گریه

گفتم آره آره حرف زد من اشتباه کردم شاید اگه اون روز بهتون میگفتم اون الان زنده بود

دکتر گفت:

خیلی خوب خیلی خوب آروم باش حالا به من بگو اون به تو چی گفت؟

نامه رو بهش دادم با تعجب بازش کرد و شروع به خوندن کرد

اون دختر پیدا شد توی یک کلبه توی یک جنگل پرت و یک پسر جوان هم آنجا بود که بعد معلوم شد دوسته رضا بوده و بهش قول داده که مواظبش باشه

آخر نامه رضا نوشته بود

اگر یاسمین رو دیدی بهش بگو دوستش دارم و تا آخرین نفس بهش وفادار بودم.اگه مجنون میخواست از ما امتحان بگیره بزار از حالا بگم که هردومون تو اون ردشدیم.

تو بری موندن من معنی دیوونگیه            آخرین حرفم اینه تو بری آخره این زندگیه


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 1:10
تاریخ:
جمعه هفدهم شهریور 1385


چشمای خیس زشبنم             نگاه هیرون و مات

دستای یک گمشده                صدای تلخ فریاد

گریه های بی صدا              غمهای مدفون شده

بچه های یتیم و                  خونه نفرین شده

دستای کوچک ما دنباله دست نوره

یک خونه پر احساس نگاه پر زشوره

خیلی غم انگیزه وقتی پاتو جایی میزاری به اسم پرورشگاه.

نگاه های نا امید بهت دوخته میشه.

نگاه هایی پر از حسرت داشتن چیزهایی که ازش محرومند.

حسرت داشتن یک زندگی با آرامش و شیرین.

نمیدونم توی دل این بچه ها چی میگذره.

فقط میدونم اونا همیشه کنار پنجره منتظر میشینن تا یک روز یکی بیاد و اونارو با خودش ببره.

برای اونا فاصله تا خوشبختی از یک پنجره تا رویت شدن یک ماشینه که به حیاط وارد میشه.

ولی لحظه انتخاب سخته.

وقتی کسی میخواد یکی از این بچه هارو ببره.

همه رو یک جا صف میکنن.

تا از بین این همه بچه یک نفر انتخاب بشه.

فقط یک نفر به سوی خوشبختی.

اون صحنه خیلی صحنه تلخیه.

همه چشمها دوخته میشه.

آیا می تونن اون فرد خوش شانس باشن؟

میتونن دیگه مادر و پدر داشته باشن؟

چقدر سخته وقتی اون یک نفر انتخاب میشه.

غم عجیبی سراسر وجوده همه رو تسخیر میکنه.

چقدر واسه یک بچه کوچیک سخته این همه غم رو تو دلش جمع کنه.

کسی صدای گریه های پنهانی و شبانه اونارو نمیشنوه.

کسی نیست که سر روی شانه هاش بزارن و آروم بشن.

کاش ما آدمها قدر اون چیزهایی که داریم بدونیم.

قدر اون چیزهایی رو که این بچه ها برای اینکه یک روز داشته باشن واسش لحظه شماری میکنن.

قدر پدر و مادر هامون رو.

قدر این همه خوشبختی و مهربونی.

وقتی این چیزهارو نبینیم نمیتونیم درک کنیم که چقدر خوشبختیم.

خوشبختی چیزی نیست که بخواییم پیداش کنیم.

تک تک ماها خوشبختی رو تو خونه هامون داریم.

اما نمی بینیم.

فقط کافی یکم به دورو بره مون توجه کنیم.

اونوقت خوشبختی رو با تمام وجود لمس میکنیم.


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 1:58
تاریخ:
سه شنبه هفتم شهریور 1385


چشمانت را باز کن عروسکم تو تنها چیزی هستی که مطمئن هستم فقط مال منی

میدانی چه احساسی دارم وقتی با چشمان کوچکت مرا مینگری؟

میدانی قرق شادی میشوم وقتی با لبان کوچکت به من لبخند میزنی؟

وجود تو برای من به معنای زندگی است جسم کوچکت در آغوش من حس عشق است یک عشقه بی همتا

یک حس ناب شاید وقتی بزرگ شوی این حس را درک کنی

با من بمان همیشه بمان

دستهایت را در دستانم بگذار میدانم سخن نمیگویی اما با نگاهت به من لبخند میزنی

و در دل میگویی:مامان


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 19:1
تاریخ:
یکشنبه پنجم شهریور 1385


به نام نامی عشق

سلام.

این سلام یک سلام معمولی نیست سلامی پر از عشق و محبت است برای خدایی که خالق عشق و محبت می باشد

خدا جونم خیلی وقته که دلم میخواد برات بنویسم اما نمیدانم باید از کجا شروع کنم و چگونه بنویسم

نوشتن برای خدایی که آنقدر بزرگه که نمیشه توی ورق وصفش کردسخته فقط میتونم بگم دوستت دارم و تورا به خاطر تمام نعمتها و مهربانی هایت شکر گذارم

من وجودت را همیشه در کنار خود حس میکنم میدانم که با من هستی و به من کمک میکنی میدانم که تمامی بندگانت را دوست داری و از مهربانیت به آنان دریغ نمیکنی

تو خدایی بزرگی سرشاری از محبت و عشق

همیشه در کنارم باش و دوستم بدار

این جهان را آنقدر زیبا آفریدی که هر گوشه از آن یاد آور قدرت بی همتای تو میباشد

خدای خوبم به من قدرت بده تا بتوانم با احساسم خوبی هارا درک کنم و خوبی کنم

به من چشمان بینایی بده تا بدی هارا ببینم و بیاموزم که بدی نکنم

دشتانم را ببین که هر شب به سوی تو دراز میشوند از تو میخواهم همیشه در کنارم باشی و فراموشم نکنی

بنده حقیرت این جانب


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 2:29
تاریخ:
شنبه چهارم شهریور 1385


NhMGMyYWE1.gif" />

:::●┼┼ دریافت کد چت روم کلیک کنید┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!
NhMGMyYWE1.gif" />

:::●┼┼دریافت چت روم برای وبلاگ┼┼●:::