تبليغاتX
حرف دل من و تو







.: تـوضـیـحـات :.

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سر کنید نظر یادتون نره

برای شنیدن صدای كه دوستش میداری همین لحظه هم بسیار دیر است،
افسوس خواهی خورد زمانی را كه آن سوی سیم ها كسی بی احساس
میگوید: برقراری ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمی باشد !!!!

وبلاگ اول * www.harfe-dele-mano-to.blogfa.com
وبلاگ دوم* www.del-kadeh.blogsky.com


.: ا مـکـانـات:.
صفحه ی اول
پست الکترونیک


.: نـویـسـنـده
:.


.: آ ر شـیـو :.
مرداد 1388
تیر 1388
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384


.: پیوندهای روزانه :.


Far30Mobile
SHophaa
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


.: لـیـنـکهـا :.
انتخاب بهترين هنرمندان ايران
طراحي وب سايت
آموزش رياضي
طراحي داخلي منازل شما
سايت شهره
سرنوشت( شمیلا و فرهاد)
مشکی پوشان عاشق 1 (رامین و روشنک)
مشكي پوشان عاشق3 (رامین و روشنک)
نسیم صبح(سایه سار)
اگه همصدام بودی(سید جعفر)
کلاغستان
طلوعی از مغرب( بهونه)
ميخواهمت تا ابد(مرد هميشه عاشق)
خاطرات عشق(مريم گلي)
خانه ایرانیان(عاشقان ایران)
نسيم شمال (حبيب)
دختر متولد 20 آذر(مینا)
طراحی تتو(پریا)
وبلاگ تفریحی(امید)
دانلود بهترین ها(جمال)
بیا تو تا بفهمی (مرجان)
بغض شکسته(عسل بانو)
دعوت نامه پرشین گیگ
بزرگترین سایت تفریح ایرانیان
سلام خدا(عاشق خالق عشق)
زیبایی(احسان)
مشاور(مهرداد)
جوونی آزاد(غریب عاشق)
من+تو=0 (توکا)
حجم سبز تنهایی(سینیور)
نوشته های عاشقانه(پیمان بلا)

SHophaa
Far30Mobile
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


موزیک*
 
 


* كدهاي جاوا*



پشت دیوارر حیاط

تو سکوت خلوت شب

با صدای نم نم بارون

من در آغوش تو

تو در آغوش من

چه لحظه زیبایی بود تورا بوسیدن

اما زمان کوتاه بود

و یک روز در پشت دیوار حیاط تنها به انتظار نشستم

تکیه بر دیوار زدم و گریه کردم

چون تو دیگر در آغوشم نبودی

تا گرمای تو قلب سردم را دوباره زنده کند

ولی یک خاطره زیبا در پشت حیاط یک ویلا بر جای ماند


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 16:5
تاریخ:
یکشنبه سی ام مهر 1385


حسرت یک بوسه شیرین ز لب هایت مرا دیوانه کرده

آن سیه موی پریشانت مرا ویرانه کرده

حسرت عشقت مرا بیچاره کرده

آن نگاه آتشین تو دل رو دیوانه کرده

مهربانیت مرا با دیگران بیگانه کرده

این دل عاشق مرا تنها به لبخند شیرینت قانع کرده

این سکوتت این دل بیچاره را آواره کرده

از همه کس از همه چیز بی خبر گوشه نشین خانه کرده

پاکی و معصومیت دل را دیگه میخانه کرده

از تب عشقت امید با تو بودن را یه جور افسانه کرده

آخر ای زیبای من رویای شیرینم بگو

این دل دیوانه ام کی عاقبت یارت شود؟


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 21:8
تاریخ:
جمعه بیست و یکم مهر 1385


یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

دختر:وای چه پالتوی زیبایی

پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟

وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده

پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

فروشنده:360 هزار تومان

پسر: باشه میخرمش

دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش

چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند

دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری

پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:

مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم

بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن

پسر:عزیزم من رو دوست داری؟

دختر: آره

پسر: چقدر؟

دختر: خیلی

پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟

دختر: خوب معلومه نه

یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم

دست دختر را میگیرد

فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند

فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی

دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند

پسر وا میرود

دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد

چشمان پسر پر از اشک میشود

رو به دختر می ایستدو میگویید :

او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم

دختر سرش را پایین می اندازد

پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی

ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟

دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 23:49
تاریخ:
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385


دلم میخواست تمام آدم های دنیا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس میکردن.

طعم درد جدایی رو حس میکردن و میفهمیدن وقتی عاشق از معشوق جدا میشه و معشوق را با کس دیگری میبینه چه حالی میشه.

خدایا چه کار کنم دردم را به کی بگم؟

به هر کسی که میگم هنوز دوستش دارم میگه دیوانه ام.

غم دلم را به کی بگم؟

اما دیگه مهم نیست چون عشق ما یک طرفه است.

من قلب خود را از او پس میگیرم و آنرا در اعماق دلم مدفون میسازم.

شبهای تاریک را دوست دارم چون یاد آور خاطراتی خوب برای من است.

ستاره های آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمی است که در اعماق قلبم سوسو میکند و هنوز امید به زنده ماندن دارد.

ابرها را دوست دارم چون عشق را میفهمند و به حالم گریه میکنند.

سرما را دوست دارم چون آوازی غم انگیز به همراه می آورد.

گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود.

بهار را دوست دارم چون گلهای سرخ به همراه می آورد همان گلی که او دوست داشت.

تابستان را دوست دارم چون گرمایش مانند سوزش عاشقی میباشد.

پاییز را دوست دارم چون به یاد لحظاتی می افتم که او مانند برگهای پاییزی مرا زیر پای خود خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم.

زمستان را دوست دارم چون غم های مرا در پشت برفهای سپیدش پنهان میسازد.

خدا را دوست دارم چون مهربان است .

چون فقط اوست که وقتی از عشق سخن میگویم مرا دیوانه خطاب نمیکند.

اما از جدایی نفرت دارم چون او بود که دستهای مارا از هم جدا کرد و من دیگرهیچوقت او را متعلق به خود ندیدم.

اما هنوز امیدوارم به دیدن دوباره او هر چند که دیگر دستهایش گرمی همیشگی را ندارد.

و من بعد از رسیدن به این آرزوبا خیال راحت چشمهایم را میبندم و از این دنیا به آن دنیا سفر میکنم.

هنوز به دیدن او زنده ام

چرا؟

نمیدانم

چون هنوز دوستش دارم.

چون دلم برایش تنگ شده.

چرا مرا نخواست؟

چرا رهایم کرد؟

چرا مرا کشت؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 19:41
تاریخ:
یکشنبه نهم مهر 1385


نگاهم کن

با توام بله تو

تویی که میپنداری تنهایی

تویی که قلب کوچک و مهربانت یه دنیا غصه داره

تویی که دستانت از غم دوری حس نوشتن نداره

تویی که فکر میکنی توی دنیا یک ستاره ام نداری

تویی که میپنداری هیچکس تو را دوست ندارد

من تورا دوست دارم

نزدیک تر بیا

دستانت را به من بده میخواهم تو را با خود به اوج رویا ببرم

بدان تو هیچوقت تنها نیستی من با توام

با تو که بهترینی با تو که پر از حس عاشقی هستی

میخواهم بدانی که هرگز تنها نیستی

من همیشه با توام و در کنارت هر کجا که باشی

من با توام و از تو حمایت میکنم

هیچکس در این دنیا تنها نیست

حتی اون کسی هم که توی آسمون یه ستاره نداره خدا رو داره

و این بزرگترین نعمت است

چرا اینگونه مرا مینگری؟

متعجب شده ای!

این منم که میگوییم دوستت دارم

تو بهترینی عزیزترینی میخواهم که بمانی و همیشه باشی.

دورترین فاصله ها برای من نزدیک ترین راه برای توست

تقدیم به علی عزیزم که ستاره ای درخشان در آسمان من است


نویسنده: الميرا ن
ساعت: 0:35
تاریخ:
چهارشنبه پنجم مهر 1385


NhMGMyYWE1.gif" />

:::●┼┼ دریافت کد چت روم کلیک کنید┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!
NhMGMyYWE1.gif" />

:::●┼┼دریافت چت روم برای وبلاگ┼┼●:::