X
تبلیغات
حرف دل من و تو - متن های غم انگیز

حرف دل من و تو

ایلیا

دوست دارم پرواز کنم تا که از میان ابرها بگذرم و به وسعت عشق تو دست یابم

دوست دارم که تنها در گوشه ای خلوت گزینم تا که شاید ذره ای از زجرهایت را حس کنم

دوست دارم در نگاه عاشقت قرق شوم تا که شاید گرمی اشکهایت را لمس کنم

دوست دارم زیر دوش آب سرد ساعتی بی اختیار بایستم تا که شاید تلخی آن لحظه را زندگی کنم

دستم را در زیر خاکستر خاموش عشقت فرو بردم اما سوختم

سوختم از آتش روشن زیر خاکسترت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:8  توسط الميرا ن  | 

تنهایی

از کوچه پس کوچه های قلبم روی خاک کویر تو پرسه میزنم .

به کجا خواهم رفت لمس دست تو خواب نیست پلها شکسته است.

شبها آسمان هم دیگر لالایی نخواهد گفت.

افسوس گهواره ام خالیست.

تو به یاد چه کسی نشسته ای؟

جاده تاریک است و کوچه بنبست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:23  توسط الميرا ن  | 

خانه سالمندان

ای که دلت پر از غمه               دوستت دارم یه عالمه

فکر نکنی کسی دیگه             دوستت نداره اینهمه

فدای مهربونیات                     گریه نکن تو بی صدا

چشمات همیشه به دره             تا که بیاد صدای پا

          آی آدمهای سنگ شده        

   دل کسی هنوز برای بی وفایی مثل تو تنگ شده

چطور دلت اومد کسی که اون همه مهربونی بپات گذاشت

تنها بزاری بمونه فراموشی بزاری جاش

فدای تمام پدر مادرهایی که به دست فراموشی سپرده شدن

توی جایی به اسم خانه سالمندان زندانی شدن و همیشه چشمشون به دره تا یک آشنا ببینن

بعضی وقتا ما آدمها چیزهایی رو فراموش میکنیم که عمری بهشون مدیونیم

چطور دلمون میاد؟ چطور میتونیم؟

با این همه سنگ دلی و بی وفایی میتونیم اسم خودمون رو انسان بزاریم؟؟!!!

تقدیم به تمام پدر و مادرهای فراموش شده

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 17:20  توسط الميرا ن  | 

قلبها

قلب های شکسته به دنبال چه می باشید؟

 به دنبال عشق می باشید که ذره های شکسته قلبتان را پیوند زند؟

اشتباه نکنید

 نگذارید که قلبتان این بار خرد و خاکستر شود.

عشق قلب را پیوند نمیزند بلکه ذره های شکسته را خاکستر میکند.

به دنبال چه می گردید؟

عشق؟

چرا عشق؟

چرا محبت نه؟

عشق دروغ است

حسی است وسوسه انگیز

 عشق بیماریست دردی است بی درمان.

مبادا مبتلا شوی که رهایی از آن بسی مشکل تر از دچار شدنش می باشد.

عشق جنون است

 دیوانه گیست

 چرا میخواهید عاشق شوید؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 19:46  توسط الميرا ن  | 

خاطره

پشت دیوارر حیاط

تو سکوت خلوت شب

با صدای نم نم بارون

من در آغوش تو

تو در آغوش من

چه لحظه زیبایی بود تورا بوسیدن

اما زمان کوتاه بود

و یک روز در پشت دیوار حیاط تنها به انتظار نشستم

تکیه بر دیوار زدم و گریه کردم

چون تو دیگر در آغوشم نبودی

تا گرمای تو قلب سردم را دوباره زنده کند

ولی یک خاطره زیبا در پشت حیاط یک ویلا بر جای ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 16:5  توسط الميرا ن  | 

فال

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

دختر:وای چه پالتوی زیبایی

پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟

وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده

پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

فروشنده:360 هزار تومان

پسر: باشه میخرمش

دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش

چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند

دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری

پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:

مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم

بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن

پسر:عزیزم من رو دوست داری؟

دختر: آره

پسر: چقدر؟

دختر: خیلی

پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟

دختر: خوب معلومه نه

یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم

دست دختر را میگیرد

فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند

فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی

دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند

پسر وا میرود

دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد

چشمان پسر پر از اشک میشود

رو به دختر می ایستدو میگویید :

او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم

دختر سرش را پایین می اندازد

پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی

ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟

دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:49  توسط الميرا ن  | 

حرفهای دل یک عاشق

دلم میخواست تمام آدم های دنیا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس میکردن.

طعم درد جدایی رو حس میکردن و میفهمیدن وقتی عاشق از معشوق جدا میشه و معشوق را با کس دیگری میبینه چه حالی میشه.

خدایا چه کار کنم دردم را به کی بگم؟

به هر کسی که میگم هنوز دوستش دارم میگه دیوانه ام.

غم دلم را به کی بگم؟

اما دیگه مهم نیست چون عشق ما یک طرفه است.

من قلب خود را از او پس میگیرم و آنرا در اعماق دلم مدفون میسازم.

شبهای تاریک را دوست دارم چون یاد آور خاطراتی خوب برای من است.

ستاره های آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمی است که در اعماق قلبم سوسو میکند و هنوز امید به زنده ماندن دارد.

ابرها را دوست دارم چون عشق را میفهمند و به حالم گریه میکنند.

سرما را دوست دارم چون آوازی غم انگیز به همراه می آورد.

گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود.

بهار را دوست دارم چون گلهای سرخ به همراه می آورد همان گلی که او دوست داشت.

تابستان را دوست دارم چون گرمایش مانند سوزش عاشقی میباشد.

پاییز را دوست دارم چون به یاد لحظاتی می افتم که او مانند برگهای پاییزی مرا زیر پای خود خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم.

زمستان را دوست دارم چون غم های مرا در پشت برفهای سپیدش پنهان میسازد.

خدا را دوست دارم چون مهربان است .

چون فقط اوست که وقتی از عشق سخن میگویم مرا دیوانه خطاب نمیکند.

اما از جدایی نفرت دارم چون او بود که دستهای مارا از هم جدا کرد و من دیگرهیچوقت او را متعلق به خود ندیدم.

اما هنوز امیدوارم به دیدن دوباره او هر چند که دیگر دستهایش گرمی همیشگی را ندارد.

و من بعد از رسیدن به این آرزوبا خیال راحت چشمهایم را میبندم و از این دنیا به آن دنیا سفر میکنم.

هنوز به دیدن او زنده ام

چرا؟

نمیدانم

چون هنوز دوستش دارم.

چون دلم برایش تنگ شده.

چرا مرا نخواست؟

چرا رهایم کرد؟

چرا مرا کشت؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 19:41  توسط الميرا ن  | 

تیمارستان

تا حالا پاتون رو توی یک تیمارستان گذاشتین؟

مال من خیلی اتفاقی شد برای تحقیق دانشگاه ولی بیشتر یک حس کنجکاوی بود البته بخش بیماران روانی متعادل و بی آزار

پام رو که گذاشتم تو راهرو یک حس عجیبی بهم دست داد به خودم که اومدم دیدم یک بیمار جلوم ایستاده و داره من رو نگاه میکنه

یک مرده حدود 40ساله بود بعد از یک مکس کوتاه لبخند زد و گفت :

سلام مامان بلاخره اومدی؟

راستش خندم گرفت اون جای پدرم بود بعد به من میگه مامان.

از کنارش رد شدم دیدم یک بیمار دیگه روی زمین نشسته و با دستش روی زمین علامت هایی میکشه بهش نزدیک شدم گفتم:

سلام داری چیکار میکنی؟ گفت:

من مهندس هستم دارم نقشه ساختمونم رو میکشم.

2ساعتی اونجا بودم و تونستم بیمارهای زیادی رو از نزدیک ببینم که انگار تو این دنیا نبودن توی عالمی که خودشون ساخته بودن سیر میکردن به دور از ناراحتی ها و غم ها

پیش خودم فکر کردم گاهی خوبه که آدم دیوونه باشه تا هیچ غمی رو حس نکنه دیوونگی ام عالمیه.

یک اتفاقه جالب برام افتاد

توی اون راهرو تمام اطاقها باز بودن جز یک اطاق که درش بسته بود و نظر من رو به خودش جلب کرد

به در نزدیک شدم اول در زدم کسی جواب نداد بعد خیلی آروم در رو باز کردم

یک پسر جوان کنار پنجره نشسته بودفکر میکنم حدوده 24 سال داشت.

تمیز و آراسته و خیلی آرام بود

بهش نزدیک شدم روی تخت نشستم باهاش حرف زدم اما اون یک کلمه هم چیزی نگفت کنجکاو شده بودم میخواستم ببینم توی فکرش چی میگذره

اون خیلی سخت بود نمیشد درونش نفوذ کرد

بهش گفتم چرا حرف نمیزنی به من بگو تورو برای چی آوردن اینجا؟

برگشت روبروم ایستاد و توی چشمام خیره شد سنگینی نگاهش داشت آزارم میداد اما ناگهان خشمش آروم شد یک نگاه معصومانه

گفت:واسه عشق و دوست داشتن.

با تعجب نگاهش کردم!

گفتم: میشه بگی چه اتفاقی افتاد که آوردنت اینجا؟

بازم سکوت کرد رو به پنجره کرد وگفت:

وقتی کسی رو دوست داری و دوستت نداره وقتی با کسی صادقی ولی بهت دروغ میگه وقتی به یکی وفاداری ولی ولی بهت خیانت میکنه باهاش چیکار میکنی؟

دوباره رو به من کرد چشماش دوباره همون حالته اول رو پیدا کرد یک لحظه ترس برم داشت بی اختیار آروم گفتم:

کشتیش؟

اومد روبه روم ایستاد نفسم بند اومده بود با صدایی گرفته و ضعیف گفت:

نه..نه

دوباره به سمت پنجره بازگشت

از اطاق مراقبت صدام زدن وقت رفتن بود اما هزار تا سوال تو فکرم بود که رهام نمیکرد

بدون خداحافظی اطاق رو ترک کردم به دفتر رسیدم از مدیر تیمارستان تشکر کردم با یکی از پزشکا آشنا بودم اون من رو تا دم در همراهی کرد

ازش از اطاق مورد نظر پرسیدم گفت:

4سال پیش آوردنش از روزی که آوردنش تا حالا یک کلمه حرف نزده

از تعجب یک لحظه سر جام خشک شدم

دکتر گفت:

چیزی شده؟

گفتم:

نه...نه نمیدونین چی کار کرده که آوردنش اینجا؟

یهو صدای زنگی عجیب به گوشم رسید دکتر بهم گفت که سریع اونجا رو ترک کنم و همگی ریختن توی یک اطاق

از توی حیاط شیشه اطاقش رو دیدم هنوز کنار پنجره ایستاده بود بی اختیار براش دست تکون دادم اونم دستش رو کشید روی شیشه.

نمیدونم نمیدونم اون یه دیوونه نبود یا اگه بود یه دیوونه معمولی نبود اون یه عاشق بود که نمیدونم با معشوقش چیکار کرده بود

اگه توی این سالها حرف نزده چرا با من حرف زد چرا؟

نمیفهمیدم فقط امیدوار بودم دوباره بتونم ببینمش.

2روز بعد شنیدم که اون بیمار خودکشی کرده

از پنجره اطاقش خودش رو پرت کرده بود بیرون

تمام بدنم یخ کرد سرم گیج میرفت با تمام وجود حاظر شدم و به طرف تیمارستان راهی شدم.

خیلی شلوغ بود رام نمیدادن دکتر رو دم در دیدم التماسش کردم بزاره بیام تو بلاخره با بدبختی تونستم برم تو

تمام پله ها و طول راهرو رو دویدم تا به اطاقش رسیدم در باز بود اطاق خالی بود بغضم گرفت روی تختش نشستم چرا آخه چرا؟

یه بیمار بهم نزدیک شد سلام کرد اشکام سرازیر شد گفت:

داری گریه میکنی؟اشکام رو با دستش پاک کرد

یک کاغذ جلوم گرفت و گفت:

بیا این ماله تو

با تعجب نگاهش کردم گفت:

این رو رضا به من داد گفت هر وقت دیدمت بدمش بهت

کاغذ توی دستم می لرزید

سلام

نمیدونم از کجا پیدات شد فقط میدونم که با نگاه اولی که توی چشمات کردم چیزی جز پاکی و صداقت ندیدم

تو اون روز من رو ترک کردی و من تصمیم گرفتم دنیا رو ترک کنم

میخوام جواب سوالت رو بدم

من دیوونه نبودم من یه عاشق بودم که راهم رو اشتباه انتخاب کردم

میخوای بدونی چیکار کردم؟

بهم خیانت کرد خودم با چشمام دیدمش دزدیدمش بردمش جایی که دیگه نتونه بهم خیانت کنه یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه اما نکشتمش

بعد هم هر چی ازم پرسیدن نگفتم کجاست

همه فکر کردن کشتمش منم یک کلمه حرف نزدم

بعد هم پدرم به خاطر اینکه اعدامم نکنن با چند تا آزمایش و مدرک و پارتی ثابت کرد که بیماره روانیم

میخوای بدونی واسه چی باهات حرف زدم؟

به خاطر صداقتی که توی چشمات دیدم این صداقت توی چشمای کسی نبود

حالا میخوام این قصه را تموم کنم باقی راه رو تو باید بری

میخوام بگم کجاست

تمام دستم میلرزید در یهو باز شد نامه از دستم افتاد به سرعت برش داشتم

دکتر بود وارد اطاق شد با عصبانیت فریاد زد تو با این بیمار چه ارتباطی برقرار کردی؟ باید به من بگی بگو بگو اون با تو حرف زد؟ آره آره ؟

دوباره بغضم ترکید زدم زیره گریه

گفتم آره آره حرف زد من اشتباه کردم شاید اگه اون روز بهتون میگفتم اون الان زنده بود

دکتر گفت:

خیلی خوب خیلی خوب آروم باش حالا به من بگو اون به تو چی گفت؟

نامه رو بهش دادم با تعجب بازش کرد و شروع به خوندن کرد

اون دختر پیدا شد توی یک کلبه توی یک جنگل پرت و یک پسر جوان هم آنجا بود که بعد معلوم شد دوسته رضا بوده و بهش قول داده که مواظبش باشه

آخر نامه رضا نوشته بود

اگر یاسمین رو دیدی بهش بگو دوستش دارم و تا آخرین نفس بهش وفادار بودم.اگه مجنون میخواست از ما امتحان بگیره بزار از حالا بگم که هردومون تو اون ردشدیم.

تو بری موندن من معنی دیوونگیه            آخرین حرفم اینه تو بری آخره این زندگیه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:10  توسط الميرا ن  | 

پرورشگاه

چشمای خیس زشبنم             نگاه هیرون و مات

دستای یک گمشده                صدای تلخ فریاد

گریه های بی صدا              غمهای مدفون شده

بچه های یتیم و                  خونه نفرین شده

دستای کوچک ما دنباله دست نوره

یک خونه پر احساس نگاه پر زشوره

خیلی غم انگیزه وقتی پاتو جایی میزاری به اسم پرورشگاه.

نگاه های نا امید بهت دوخته میشه.

نگاه هایی پر از حسرت داشتن چیزهایی که ازش محرومند.

حسرت داشتن یک زندگی با آرامش و شیرین.

نمیدونم توی دل این بچه ها چی میگذره.

فقط میدونم اونا همیشه کنار پنجره منتظر میشینن تا یک روز یکی بیاد و اونارو با خودش ببره.

برای اونا فاصله تا خوشبختی از یک پنجره تا رویت شدن یک ماشینه که به حیاط وارد میشه.

ولی لحظه انتخاب سخته.

وقتی کسی میخواد یکی از این بچه هارو ببره.

همه رو یک جا صف میکنن.

تا از بین این همه بچه یک نفر انتخاب بشه.

فقط یک نفر به سوی خوشبختی.

اون صحنه خیلی صحنه تلخیه.

همه چشمها دوخته میشه.

آیا می تونن اون فرد خوش شانس باشن؟

میتونن دیگه مادر و پدر داشته باشن؟

چقدر سخته وقتی اون یک نفر انتخاب میشه.

غم عجیبی سراسر وجوده همه رو تسخیر میکنه.

چقدر واسه یک بچه کوچیک سخته این همه غم رو تو دلش جمع کنه.

کسی صدای گریه های پنهانی و شبانه اونارو نمیشنوه.

کسی نیست که سر روی شانه هاش بزارن و آروم بشن.

کاش ما آدمها قدر اون چیزهایی که داریم بدونیم.

قدر اون چیزهایی رو که این بچه ها برای اینکه یک روز داشته باشن واسش لحظه شماری میکنن.

قدر پدر و مادر هامون رو.

قدر این همه خوشبختی و مهربونی.

وقتی این چیزهارو نبینیم نمیتونیم درک کنیم که چقدر خوشبختیم.

خوشبختی چیزی نیست که بخواییم پیداش کنیم.

تک تک ماها خوشبختی رو تو خونه هامون داریم.

اما نمی بینیم.

فقط کافی یکم به دورو بره مون توجه کنیم.

اونوقت خوشبختی رو با تمام وجود لمس میکنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:58  توسط الميرا ن  | 

هدیه کریستمس

 

کاش میشد قصه نوشت از آن روزهای سرد .

چشمان یخ بسته کودک کولی دوخته به یک لیوان چای گرم شاید دستهایش بتواند گرمای لیوان را لمس کند شاید جرعه ای گرما بنوشد ولی پاهای یخ زده اش مجال حرکت ندارد. کاش توانی داشت .از کوچه های بیکسی میگذرد بوی مرغ بریان از خانه ای سراسر وجودش را فرا میگیرد پاهایش سست میشود کنار پنجره ای می ایستد تا شادی را بنگرد. خانواده کنار شومینه غذای گرم هدیه کریستمس آه شاید او نیز میتوانست هدیه ای داشته باشد. از کوچه حسرت میگذرد برف میبارد به آسمان می نگرد دستهایش دیگر حرکت نمی کند چشمانش یخ زده گوشه ای مینشیند گرمای موسیقی عجیبی او را جذب میکند یک موزیک ملایم یک نوای دلنشین کاش او هم میتوانست بنوازد چشمانش را بر روی هم میگذارد سوز هوا بیشتر شده شدت برف تندتر.تمامی وجودش یخ زده نوری او را احاطه میکند با صدایی دلنشین که او را فرا میخواند چشمانش را باز میکند در آغوش نور جای میگیرد.

این بهترین هدیه کریستمس او بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:51  توسط الميرا ن  | 

پر از خالی

عشق یعنی صدای بیداده گریه .سکوت تلخ فریاد .نیم نگاه شهامت در پس نقاب خیال

آخرین ترانه لالایی. گریه های بیصدا .نگاه پر زحسرت .آتش سوزان خاموش

چگونه میتوان فریاد زد وقتی حتی نفسی در سینه باقی نیست.

چگونه میتوان خاموش شد وقتی حتی جرعه ای سرما نیست.

من در پس چهره غمگینت فریاد بیصدا را دیدم.

من فریاد زدم اما صدای فریادم را چه کسی خواهد شنید؟

دورترین فاصله ها برای من نزدیکترین راه برای توست

زندگی یعنی همیشه انتظار از پشت شیشه

 

آغاز روز:

امروز روز خداست وهمه کار هايم رنگ وبوي خدايي دارد

هر روز برکت و نعمت خدا را در زندگي ام مشاهده مي کنم

با شور و شوقي فراوان و ايماني نيرومند بيرون مي روم

 تا آنچه را که بايد به دست من صورت گيرد به انجام رسانم

 در طول روز:

تنها خدا منشا توانگري و برکت بيکران من است.روزي ام از خداست

هم اکنون همه چيز و همه کس مرا توانگر مي سازد

هميشه به ياد دارم خدايي ثروتمند دارم که هميشه مرا به ياد دارد

خدا عاشق و مشتاق من است

من  از هيچ چيز نمي ترسم زيرا خليفه خدا هستم

 وتمام نعمت هاي الهي از آن من است 

و کمتر از بهترين را نمي خواهم

تسليم شکست نمي شوم ،با تمام نيرو ودر کمال ثبات و پايداري  به پيش مي روم 

آن قدر ايستادگي مي کنم تا آرزو هاي قلبي و الهي ام را به دست آورم

هيچ چيز منفي در زندگي  من راه ندارد زيرا مسئو ليت همه امور  با خداست

 

 پایان روز:

اين روز را رها مي کنم تا برود

 خداي مهربان فقط خوبي هاي اين روز  را برايم نگاه مي دارد

و ما بقي آن نا پديد  مي شود

و براي فر دايي بهتر و زيبا تر آماده مي شوم 

من به خواب مي روم اما خداي من بيدار مي ماند تا مسا يلم را با نظم الهي حل کند

 ومرا به موفقيت  وشادماني و توانگري برساند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:17  توسط الميرا ن  |