اين خيلي سخته كه آدم كسي رو دوست داشته باشه ولي طرفش ندونه.تنها دل خوشي من اين بود كه روزي چند دقيقه يواشكي از پشت ديوار ترو ببينم همين واسه دل عاشقم بس بود.من كه از تو چيزي نميخواستم ديدنت براي اين دل ديوونم كافي بود.همين كه به شوق ديدنت چشمام رو باز ميكردم و شبها به ياد چشمان زيبايت سر بر بالين ميگذاشتم كافي بود.ولي تو اين رو هم از من دريغ كردي آخه چرا؟
يه روز ديگه نيومدي همه ميگن تو رفتي رفتي و ديگه بر نميگردي آخه ميگن كسي كه ميره پيشه خدا ديگه بر نميگرده ولي من آنقدر ميام تا دوباره طلوع چشمان زيبايت را ببينم.
تقديم به تنها عشقم يلدا كه يادش هميشه با من است
هر چند غم از دست دادنش تمامي استخوانهايم را خرد كرده
ولي هميشه به انتظارش ميمانم.
فرستنده:امير علي مشرفي
نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 20:34
تاریخ: دوشنبه نوزدهم دی 1384
من نميخوام كه تو به خاطر من از همه چيزت بگذري.من فقط ميخوام از يك چيز بگذري و به من بديش اونم قلب مهربونته كه حس كنم تا آخر عمر صاحبش منم.ولي به جاش حاظرم تمام هستيم رو بدم تا فقط مال من بشي.بگو كه قبول ميكني.اين معامله رو توي دفتر قلبم ثبت ميكنم تا هرگز نتواني پاكش كني اونوقت تو تا هميشه مال من ميشي.
فرستنده: امير صالحي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 21:23
تاریخ: پنجشنبه پانزدهم دی 1384
من نميخوام به تو بگم كه دير است براي رهايي از اين زندان كه به شكافه همه ديوارهايش پيچك هاي خاطره هامان يخ بسته .كليد را هر وقت بيابي لحضه غفلت زندانبان باقيست.
فرستنده: قدير ساروي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 0:35
تاریخ: دوشنبه دوازدهم دی 1384
گفتي تو چقدر زيبايي من باور كردم
گفتي دوستت دارم من باور كردم
گفتي از دوريت دلتنگ مي شوم من باور كردم
گفتي عاشقتم من باور كردم
گفتي زندگي بدون تو هيچه من باور كردم
گفتي ديوونتم من باور كردم
گفتي مي خواهمت براي هميشه من باور كردم
من ميدونستم دروغ ميگي ولي.... باز هم باور كردم
فرستنده:شيلا مشرفي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 0:7
تاریخ: دوشنبه بیست و سوم آبان 1384
عشق اول........عشق دوم........عشق سوم........چه فايده........خبري نيست از........عشق آخر
عشق اول ...عشق كودكي...عشق دوم...عشق نوجواني...عشق سوم...عشق جواني...ولي آخر چه سود...
نديدم لحظه اي خوش از جواني......نديدم لحظه اي من شادماني........همش حسرت همش بيم از جدايي
شدم رسوا.........شدم رسواي نامي
فرستنده:ليلا اسدي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 15:12
تاریخ: پنجشنبه دوازدهم آبان 1384
اي يار من به لحظاتي بنگر كه دوري ها تمام شده0
به عشقي فكر كن كه آغاز خواهد شد در كنار هم.
من و تو تنها كلبه عشق را بر فراز دشتي سبز خواهيم ساخت.
و دستهاي تو گرمي كلبه مان خواهد شد و نگاهت روشنايي و عشقت مرا سيراب خواهد كرد.
ولي افسوس از روزي كه كلبه عشقمان ويران شود افسوس...
فرستنده:شيوا.ت

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 15:10
تاریخ: پنجشنبه دوازدهم آبان 1384
او با چشمان فريبنده و جادويي و با آن خنده هاي شيطنت بار خود مرهم بر زخمهاي كهنه و عميق قلبم نهاد و زخمهاي دردناك قلبم را با آن نگاه پر قروغ خود تسكين بخشيده است ليك ميدانم كه همچون گذشته هنگامي كه دوره نقاحت زخمهاي قلبم پايان يابد با خنجر دوباره آنها را تازه مي كند و زخم ديگري در كنار آنها نمايان مي سازد و اين تكرار و تكرار است.نميدانم آخر چند خنجر در قلبم به يادگار مي ماند ولي چه زيبا خواهد شد هنگامي كه به آن مي نگرم زيرا مانند خار پشتي خواهد بود كه بر روي هر خارش نام دختري خيانت كار نوشته شده است. خار هاي نام داري كه هر كدام خنجري از جنس نفرت به قلبم فرو آورده اند.تنها خنجر طلايي رنگي كه در وسط قلبم فرو خواهد شد از جنس ديگري است از جنس عشقي واقعي و خنجري پاك كه آلوده به زهر نيست.دختري كه نامش بر روي آن هك شود مسوب آن نيست آن خنجر عشق واقعي است كه زخم و رنجش را به جان مي خرم و هرگز آن را از دلم برون نخواهم راند تنها خنجري كه وجودش را در قلبم دوست دارم و وجودش آرام آرام جاي خنجرهاي خشن و آهنين را مي پوشاند و عاقبت زخمها را التيام خواهد بخشيد گويي كه هرگز خنجري جز او بر اين قلب خسته فرود نيامده است و انرژي فراواني را براي بقا به قلب خسته و رنج ديده ام خواهد داد.هميشه در انتظار آن خنجر طلايي خواهم ماند و درد خنجر هايي كه خود را شبيه آن ساخته اند و با شدت در قلبم فرود مي ايند متحمل مي شوم تا به خنجر طلايي برسم كه رنگ آن موقتي نيست قدرت جادوويي اش تنها راه نجات من است نمي دانم كه روي اين خنجر رويايي نام چه كسي حك شده است بي شك او سلطان قلبم خواهد بود.پس تا تاج گذاري اين سلطان در انتظار مي مانم.
فرستنده:سياوش كياني

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 14:11
تاریخ: چهارشنبه یازدهم آبان 1384
وقتي كه به خواب مي روم ظلمت ابدي اطرافم را محاصره مي كند يك قدم بين ماندگي و مرگ بيشتر فاصله ندارم بيدار شدن يا خواب ابدي. اميد و عشق و آرزوهاي جواني ام نزديك است در گور سرد جاي گيرد كه مجددا از ميان ظلمت مطلق برق درخشنده دو نور پرده تاريك زندگي را روشن مي كند و آهسته آهسته پيش مي آيد با چشمان غم آلود و نيمه بسته خود مي نگرم و ديدگان جذاب و پر از عشق و اميد فرشته معصومي را مي بينم كه در ظلمت درخشنده گي خاصي دارد
فرستنده: آرش احمدي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 22:13
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
كاش عاشق نمي شدم كاش هرگز تورا نمي ديدم ولي قلب من تبيد و خود را در پناه مردي ديد كه مي تواند تكيه گاهي براي او باشد كاش ميمردم كاش وارد بازي مرگ نمي شدم اما افسوس قلب كوچك من با تپش اول عشق را حس كرد اما دستهاي بي رحم تو قلبم را با خود به لجن زاري فرو برد كه جز بي شرمي و بد نامي چيزي برايم باقي نگذاشت
فرستنده:عاطفه ملكي

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 22:11
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
آن آرزوي گريز پا ديشب به سراغم آمد خنده آور است كه بگويم آرزوي من خواب شيريني است كه با روياي ديدار تو همراه باشد خداوند بزرگ به من رحم كرد و به خواب رفتم و تورا به شكل تابش نوري از مهتاب كه از ميان ابرها بشكل ستون هايي كشيده گذشته و بمن نزديك مي شدي مشاهده كرد م از خداوند بزرگ خواستم هرگز مرا از اين خواب بيدار نسازد زيرا مي ترسيدم بار ديگر با ان ديدگان زيبا كه پر از نگاه سوزاننده است به من بنگري و چون سايه اي كه مانند نسيم صبحگاهي زود گذر باشد از نظرم محو شوي فرستنده:نيما.ن

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 22:7
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384
شاعرها گاهي تو شعرهاجمله اي گم مي كنن
واسه بهم رسيدن شعرهارو پل مي كنن
فرستنده : مريم كاشاني

نویسنده:
الميرا ن
ساعت: 16:28
تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1384